تبليغاتX
بی عشق زندگی شیرین تره

بی عشق زندگی شیرین تره

اگه عشق بی غم و غصه دیدی خبرم کن!!!!

تازه، ازدواج دردسرم داره! خیلی زیاد!

پول کوچکترین مشکل ازدواجه!

تو ایران با یه نفر ازدواج نمی کنی با یه ایل و تبار و خانواده و طایفه ازدواج می کنی!

حتی ممکنه با بقال سر کوچه و اصغر آقا قصاب و میوه فروش محل هم ازدواج کنی!

من که شخصاً اصن اعصاب معصاب تعطیلم و یکی یه چیزی بگه با کله می رم تو صورتش! حال و حوصله جواب پس دادن و غر شنیدنم اصن ندارم!

کاش آدم خر نمی شد و این احساس مجبورش نمی کرد ازدواج کنه!

همه چی زیر سر دله!

بترکه این دل که همه مردمو بدبخت می کنه! اه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:29 AM توسط جودي ابوت |


وقتی که بچه بودم فکر می کردم آدمای ۲۱ ساله دیگه یا باید ازدواج کرده باشن یا در شرف ازدواج باشن

فکر می کردم من زود ازدواج می کنم

شاید توی ۲۰ تا ۲۲ سالگی

فکر می کردم جریان خیلی ساده س

چند نفر می یان خواستگاریت، تو هم باهاشون حرف می زنی و از بینشون یه نفرو انتخاب می کنی و ازدواج می کنی! به همین راحتی

 

اما حالا جریان خیلی فرق داره

شوهر خانوم دکتر صفوی داشت می گفت که اگه ورودی دخترا و پسرا با هم برابر بشه، یعنی واسه پسرا سهمیه بذارن که بیان دانشگاه، چه خصوصیات خوبی داره و اینا

یکی از دلیلاش هم این بود: می گفت شانس ازدواج بیشتر می شه! چون یه دختر تحصیل کرده حاضر نیست با یه پسر دیپلمه ازدواج کنه و اینا...

خیلی برام جالب بود که ازدواج برای یه آدمی مهمه!

تو این دوره زمونه اگه جوونی از ازدواج حرف بزنه، می زنن تو سرش و می گن بچه ای، یا می گن برو درستو تموم کن بعد به این چیزا فکر کن، یا می گن هنوز زوده، مگه تو حولی؟ یا می گن برو حال جوونیتو ببر، واسه چی می خوای خودتو اسیر کنی؟ یا می گن آخی کوچولو، دلت شوهر می خواد؟!!!

عشق و عاشقی رو هم که کلاً همه مسخره می کنن! از جمله خودم!

کلاً انگار امر ازدواج واسه ما یه امر مسخره شده که از رو اجبار باید صورت بگیره و اونم وقتی که تمام حال جوونی و مجردیتو کرده باشی و درست هم تموم شده باشه و تقریباً تو زندگیت به یه جای ساکن رسیده باشی و از نظر مالی مستقل شده باشی و بعد حالا بری تو کار ازدواج و اینا

شاید حالا که اینهمه ذوق و شوق داری که جنس مخالفت رو بشناسی وبیشتر باهاش باشی، تمام ذوقت کور بشه، خودتو با پسرای دیگه ی سر راهت مشغول کنی تا اون کسی که قراره باهاش بمونی پیدا شه!

مسخره س

ازدواج واسه هیچ کس مهم نیست

نه خود جوونا، و نه خانواده ها!

نمی خوام بزرگ بشم می فهمی؟ می خوام جوونیمو با کسی که دوستش دارم بگذرونم!

نمی خوام وقتی پیر شدم ازدواج کنم!

نمی خوام وقتی دیگه حوصله ی بچه رو نداشتم بچه دار بشم!

نمی خوام مستقل بشم

می خوام استقلالمو با اون کسی که دوستش دارم بدست بیارم.

نمی خوام خودمو مشغول کنم تا فراموش کنم

می خوام دوست داشته باشم و دوست داشته بشم

نمی خوام ذوقم کور شه!

همین!

+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 0:37 AM توسط جودي ابوت |


بچه ها کارت ملی که گم می شه باید کجا رفت اعلام کرد؟!!

*******

می خوای باهات لجبازی کنم؟

لجبازی رو دوست داری؟

باشه، پاش بیفته، از لجباز ترین آدما هم لجباز تر می شم!

هر جور دوس داری

******

خیلی حال می ده وقتی عصبانی هستی

تمام نقطه ضعفای اون کسی که از دستش عصبانی هستی یکی یکی می یاد جلوی چشمت

تو خیالت اون کارا رو می کنی و اون حرفا رو می زنی و طرف تا ته عمق وجودش می سوزه

اما

بعد دلت براش می سوزه.

چون خودت دوست نداری که کسی روی نقطه ضعفت دست بذاره.

چون حس می کنی اون بهت اعتماد کرده و این نقطه ضعفاشو بهت نشون داده، و خیلی نامردیه که از اعتمادش سوء استفاده کنی.

چون حس می کنی با اینکه اون بهت بد کرده، ولی تو با اون که معامله نکرده بودی، با یکی دیگه معامله کرده بودی...

 

با خودت می گی، من که نمی خواستم اون ازم خوشش بیاد، من می خواستم کمکش کنم

تا اونجایی که از دستم بر اومد هم کمکش کردم

حالا اگه اون اینجوری برخورد کرد، مشکل خودشه، من پاداشمو از یکی دیگه می خوام...

******

دیروز بلیط هواپیما کنسل شد و مجبور شدیم با اتوبوس برگردیم تهران!

تجربه ی جالبی بود! با اینکه تمام راهو حالت تهوع و دل درد و سر درد داشتم!!!!

می دونی خوبی اینکه بلیط نباشه چیه؟ اینه که اتوبوس فقط ردیف اولش خالیه! اونوخ موقع خوابیدن می تونی پاتو خیلی راحت دراز کنی روی میزی که جلوته!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 8:40 PM توسط جودي ابوت |


خواستم یه بررسی بکنم و لینکای اضافی رو حذف کنم

دلم نیومد

حتی لینکایی که بسته شدن رو هم دلم نیومد حذف کنم...

شاید دوس دارم اسم دوستای قدیمیم همچنان تو وبلاگم بمونه...

گرچه بعضیاشون هنوزم آپ می کنن ولی دیگه به ما سر نمی زنن،

البته خیلیاشونم دیگه مدت هاست که به وبلاگاشون سر نزدن

به هر حال...

 

فردا شب می ریم مسافرت

این هفته کلاً در مسافرت سیر می کنیم...

این بار سومه که از وقتی دانشگا قبول شدم می رم شیراز! دیگه کلشو حفظ شدم. فکر کنم این دفعه حافظیه رو از حفظ کروکی کنم!

امیدوارم بریم جاهایی که تاحالا ندیدم.

برگشتم می خوام برم خرید

یه سایه ی خوش رنگ می خوام بخرم. یه ترکیب رنگ خوب طلایی و سبز می خوام. نمی دونم چرا سبز کلاً آدمو پیر می کنه. یه رنگی می خوام که چشامو خسته و پیر نکنه. یه رنگ شاداب. لباسم سفیده با گلای سبز و برق طلایی. تاحالا سایه نخریدم نمی دونم چه مارکی خوبه!

می خوام یه شال قرمز هم بخرم! نمی دونم چرا اصن علاقه ندارم مث همه ی مردم شال و کیف زرد بخرم. شاید چون دیگه همه زرد می پوشن! ... زیاد خوشم نمی یاد. ترجیح می دم شال و کفش قرمز بخرم!

باید چند رنگ لاک بگیرم واسه لباسای جدیدم که دوختم. یه محلول سفت کننده ناخن هم باید بگیرم. واسه عروسی منصوره می خوام همه ی ناخنام بلند باشه.

می خوام در اولین فرصت یه سرویس طلا سفیدم بخرم. از طلای زرد بدم می یاد...

شاید لنز هم گرفتم. لنز طوسی. همیشه چشم طوسی رو دوست داشتم. اما بعضی از لنزا خیلی مصنوعین. بعد از اینکه برگشتم زنگ می زنم دکتر وقت می گیرم و می رم لنز بگیرم.

می خوام برم خرید تنهایی. دوس ندارم کسی به خاطر من دنبالم راه بیفته و بریم که واسه ی من خرید کنیم. مممم... دوس دارم خودم انتخاب کنم. دلم نمی خواد کسی نظر بده.

حس می کنم یواش یواش دارم دختر می شم!!!

کارتون جودی ابوتو خریدم. یازده تومن افتادیم. ولی می ارزه!  از این خرید اینترنتیا خریدم. ۶ تا دی وی دیه. اینجوریم نگام نکن، بهت قرض نمی دم. همش مال خودمه!

از دو نقطه دی هم خوشم می یاد. این یواشکی هی می پرسه دی چیه! می گه راجع به بهمن و اسفند هم بنویس. همش می نویسی دی!

خوب خدا رو چه دیدی، شاید تو این دی یه اتفاق خوبی هم واسه ما افتاد! ما که خیلی بهش ارادت داریم!

دیگه... همین دیگه...

امشب دیر آن شدم. خوابم برد آخه. به وبلاگای همه سر زدم فکر کنم.

 

این روزا کلاً خوشحالم و حالم خوبه

خوشحالم که ارمیا بود

گفتم که بی عشق زندگی شیرین تره!

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:47 AM توسط جودي ابوت |


مشقای زبانمو نوشتم و حالا اومدم چیزی که ارمیا دیشب گفتو بنویسم!

فک کن برای اولین بار مشق نوشتم! آخه همیشه اینقد آسونه که اصن لازم نیست واسش وقت بذارم، همون موقع که معلمه سر کلاس می گه تمرینا رو بخونین جواب می دم.

اما این دفعه بچه ی خوبی شدم و مشقامو قبل کلاس نوشتم!

فک کن من تو این تابستون یه کار مفید کردم یه دفعه!

خوب حالا...

مممم....

گفت به نیتت فکر کن

به اینکه دوست داشتی کمکش کنی مث یه دوست

گفت اون باخته که دوستی دوستی مث تو رو از دست داده

مممم....

راستش من به هر حال هیچ وقت دلم نمی اومد ولش کنم بره، وقتی که احتیاج داره

آره، شاید اگه این کارو می کردم، الان دیگه حس نمی کردم باختم

ولی عذاب وجدان داشتم و از دست خودم راضی نبودم که به دوستم کمک نکردم.

به هر حال این کارو نمی کردم هیچ وقت

خوب واسم سخت بود اینکه ببینم یکی که بهش کمک کردم قدرمو ندونسته و همینجوری مث بز سرشو انداخته پایین و رفته، انگار نه انگار که من اصن بودم، یه تشکری یه کوفتی، چیزی...

اما الان فکر می کنم خوب خودش بی لیاقته!

بره با هر کی می خواد و هر جوری می خواد فکر کنه! به قول ارمیا والا!

همین دیگه! نوشتم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 4:29 PM توسط جودي ابوت |


ظهر برقا رفت٬ از پای کامی بلن شدم و رفتم نهار خوردم.

بعد از نهار رفتم دراز کشیدم

با خودم فکر کردم آخرش تو این تابستون زیر بار کارهایی که باید انجام بدم اما دوست ندارم انجام بدم و انجام نمی دم له می شم!

خوابم نمی اومد، اما یه اشتیاق عجیبی واسه خوابیدن داشتم!

نمی دونم چه حسی بود تاحالا تجربه ش نکرده بودم!

شاید تو عالم خواب و بیداری این حس بهم دست داده بود!

حس می کردم انگار تو دوران دبستان هستم! چقد شیرین بود حسم

شاید حس خوابی بود که تو دوران دبستان آخرین بار تجربه ش کرده بودم... خیلی شیکر داشت! :دی

خلاصه یواش یواش خوابیدم و یه خواب دیدم!

البته خواب های من همیشه در اثر فکرای روزمره مه و هیچکدومش واقعی نمی شه، و تاحالا رویای صادقه ندیدم! ولی این خوابه جالب بود، دوس دارم بنویسمش :دی

خواب دیدم انجمنمون پارسال توی ایام شهادت امام حسین یه مراسم سینه زنی تو وید گذاشته بود. بچه ها هم خیلی اومده بودن، تو صف ها وایساده بودن.

ا وایساده بود و جای بچه ها رو توی صف ها درست می کرد. و از این مراسم فیلم گرفته بودیم و امسال تو همین ایام فیلمو تو راهرو با یه ال سی دی شروع کردیم پخش کردن، بالاش هم چند تا پوستر زده بودیم که امسال هم همین مراسمو داریم. اما تو وید بجز ح و فکر کنم ع ب و ا و چند تا دیگه از پسرای انجمن و اون پسره که بازی گره و همیشه نقش اونا رو بازی می کنه که یه تخته شون کمه و اسمش هم یادم نیست و توی خوابم از بچه های دانشگامون بود، و یه دختر ترکیب یکی و من کس دیگه ای نبود.

از بس این پسرامون بی برنامه ریزی پیش می رفتن. مث اینکه قرار بود امسال این برنامه رو به شکل یه نمایش در بیارن. یعنی از فیلم برنامه ی پارسال استفاده کنن و بچه ها جمع شن، بعد یه نمایش قشنگ اجرا کنن، جوری که خیلی واقعی باشه و همه باور کنن و تحت تاثیر قرار بگیرن.

اما اینقد بی برنامه و یهویی بود کارشون که هیچ پوستری هیچ جا قبلش زده نشده بود، هیچ کس با خبر نشده بود، همه تو کلاساشون یا آتلیه هاشون بودن، صدای ال سی دی کم بود، حتی خود ا هم درست در جریان نبود. فکر کنم برنامه رو ر و ح، همین یه ربع قبل ریخته بودن!

خلاصه، منم نشسته بودم و به شاهکار اینا نگاه می کردم و سعی می کردم کاری بکنم که برنامه بهتر بشه یا حداقل بچه ها خبر بشن و بیان.

ح و فکر کنم دوبله آ بلوزهای مشکی پوشیده بودن و اومدن که مثلاً صف سینه زنی تشکیل بدن.بعد اون پسر بازیگره اومد و یه پیرهن گلبهی پوشیده بود و شروع کرد بد و بیراه گفتن به خدا و اینکه این چه وضعیه تو این دوره زمونه و اینا... نمایش اینجوری بود که این آدم آخرش متنبه می شه!!

اما آقای امینی که اومد دید این داره اینجوری می گه در حالیکه سینه زنی قراره باشه، باهاش دعوا کرد!

خوب بابا! قبل از مراسم نمایشتون حداقل با آقای امینی و ۴ تا استاد که از اینجا رد می شن هماهنگ می کردین جریان چیه، که در جریان باشن و نمایشو خراب نکنن!

دختره ترکیب یکیه پرسید اینجا چه خبره؟ گفتم نمایشه

گفت نمایش که باید روی سن باشه تو آمفی تئاتر این چه نمایشیه که معلوم نیست کی بازیگره کی نیست!

گفتم اینجا دانشکده ی معماریه! نمایش هاش هم با بقیه ی جاها فرق داره. (حالا بیا این بچه ترکیب یکیم توجیه کن!!!!)

بعد یه دختره چادریه اومد به ح گفت که این برنامه ها چیه اول صبح روز به این خوبی!

ح یه لبخند بهش زد و گفت پارسال هم داشتیم.

دختره گفت اون ایام شهادت بود

ح گفت الان هم ایام شهادته.

دختره گفت به هر حال دلم نمی خواد روزم اینجوری از صبحش خراب بشه!

همین! دیگه از خواب بیدار شدم!

چه دل پری دارم از انجمن!!! :دی

 

خوب همیشه هم همین می شه، بچه ها برای یه کاری زحمت می کشن انجامش می دن، نه تبلیغات درست حسابی دارن، نه هماهنگی درست حسابی دارن، نه اصن همه از ماجرا خبر دارن، ... خوب کارشون نتیجه نمی ده! بعد دفعه ی بعد به جای اینکه اشکال دفعه ی قبلو تکرار نکنن و کارو بهتر کنن، اینقد خورده تو ذوقشون که دیگه اصن حاضر نیستن دست به اون کار بزنن!

اما برنامه ی پارسالشون خیلی باحال و هیجان انگیز بود! :دی همونا که تو ال سی دی داشتیم پخش می کردیم!

البته من خودم با برنامه ی سینه زنی موافق نیستم! :دی

ولی خوب بچه ها موافق بودن و گذاشته بودیم دیگه! :دی

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 4:19 PM توسط جودي ابوت |


صبح هراسون از خواب بیدار شدم و دیدم ۱۰ دقیقه به نهه!

لباس پوشیدم و به دو رفتم تو آشپزخونه و گفتم مامان من ساعت ۹ کلاس دارم. مامان خندید و گفت ماشالا!

سریع برگشتم تو اتاق و با سرعتی باور نکردنی مانتو اینامو پوشیدم و چند تا ماژیک و مداد رنگی ریختم تو کیفم و زنگ زدم به آژانس و دویدم و از در رفتم بیرون! که مامان گفت کجا می ری به این زودی؟ ساعت تازه هشته! واسه چی آژانس خبر کردی مگه ماشین نداری؟!!!!!

منو می گی... اصن هیچ چی به اندازه ی این موضوع نمی تونست خوشحالم کنه! ساعتو اشتباه دیده بودم از بس استرس داشتم که خواب بمونم!

برگشتم خونه و با خیال راحت صبحونه خوردم و یه ربع بعدش از در رفتم بیرون! طبق معمول به خاطر جا پارک بی خیال ماشین شدم. منتها مث اینکه قرار نبود به موقع برسم چون نزدیک نیم ساعت موندم منتظر اتوبوس٬ و بعد از نیم ساعت بالاخره یه اتوبوس اومد،

خوب چرا اینجوری نگاه می کنی؟ اتوبوسه پر بود! و همچنان یه ربع دیگه منتظر اتوبوس بودم!

اما بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه، انتظار ها به سر اومد و اتوبوس اومد، و به هر حال دیر رسیدم!

نمی دونم ارمیا چقد منتظر بود، ولی خیلی خسته به نظر می اومد! آخه چند شب بود که جفتمون نخوابیده بودیم، تازه اون دیشب هم مشقای منو نوشته بود! دستت درد نکنه! استاد گفت کنتراست و کمپوزیسیون رو خوب می شناسی! پتانسیل خوب بودنو داری!!!!!!

خوب که یادم می یاد یه بار وقتی دوم دبیرستان بودم معلم مثلثاتمون بهمون جریمه داده بود، اون روز خیلی خسته بودم. تا ساعت ۹:۳۰ واسه یه نمایشگاه تو مدرسه مونده بودیم. یکی از دوستام که یه سال ازم بزرگتر بود بهم پیشنهاد داد که جریمه هامو بنویسه. اما چون من خیلی خجالت کشیدم، گفتم نصفشو خودم می نویسم. بیچاره فکر نکنم تا عمر داره اثبات فرمول تانژانت ۲ آلفا یادش بره!!! دمش گرم خیلی رفیق محشری بود

نمی دونم چرا اینقدر ارمیا شبیه فاطمه س (همون دوستم) حتی سنش، حتی یه خورده قیافه ش، حتی شکلی که باهاش دوست شدم، حتی نوع دوستیمون، ... خیلی چیزا!

و اما کلاس!

به علت به حد نصاب نرسیدن تعداد بچه ها٬ و اینکه باغ فردوس درش تخته شده بود٬ کلاس ساعت 10:30 تموم شد!

گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم، با بکس رفتیم سینما! خیلی خوش گذشت! کلی خندیدیم! کلی فیلمه رو مسخره کردیم!!! نمی دونم اسمش منعکس بود، انعکاس بود، معکوس بود، چی بود؟! خلاصه کلی مسخره کردیم و خندیدیم! خیلی حال داد، آخه خیلی فیلم مسخره ای بود!

یاد دوران جوونی افتادم! اون موقعا که کلی با بچه ها خوش می گذروندیم!

یا در حال شیطنت بودیم یا شادی و خنده! هر کاری دوس داشتیم می کردیم. اصن مهم نبود چه اتفاقی می افته یا کی می خواد چی بگه... حتی از مدیر مدرسه هم نمی ترسیدیم!

از دیوار بالا رفتنا، تورنومنت از پله پریدنا، دست کاری زنگ مدرسه، قرص خواب تو چایی معلما، رقصای یواشکی تو کلاس، سیگارت بازیای چهار شنبه سوری، گچ و موشک پرت کردنای سر کلاس کامپیوتر، موج مکزیکی کلاس مثلثات روز قبل از عید، شیطونیای کلاس آمار، منحل شدن کلاس دوم ریاضی٬ گند زدن به بس یج مدرسه، جشن ۱۲ بهمن و سرود و نمایش و بقیه ی برنامه هاش، اذیتای معلم کلاس المپیاد فیزیک، دوختن لباسای بچه ها به هم و به پتوهاشون، شب تو مدرسه موندنا، شبای احیا، افطاریا، نمایشگاها، معلم شدنا، آخیییی جشن فارغ التحصیلی کلاسمون! خدای من٬ یادم رفته بود، چقد خوش گذشت بهمون! کیکمون، ... دعواهامون با نور ایمانیا، یادش بخیر سروش و دوستش! چقد اذیتشون می کردیم، خوب تقصیر خودشون بود خود شیرین بودن! هندونه دزدیدنامون، شیرینی و نون پنیر دزدیدنامون، هندونه خریدنمون، بیرون رفتنامون، یادش بخیر سر کلاس کامپیوتر بچه ها یکی یکی می رفتن بیرون و فقط معلمه می موند و نور ایمانیا، رقصامون تو تله کابین، گروه موسیقی چهار نفره مون سر کلاس جبر، ... چقد خوش می گذشت....

آخی چقد خوشحال شدم خاطرات اون موقع یادم اومد!

به قول بابا من که از اون مدرسه رفتم مدرسه برای عمری نفسی راحت کشید!

جدی جدیم عجب دل شیری داشتم! اینهمه مدرسه رو اذیت می کردم، اینهمه با خانوم شاه حسینی دعوا می کردم، یادش بخیر خانم حکمت (ناظممون) چقد از من حساب می برد! هنوزم منو می بینه یه چیزایی می گه که آدم هنوز ترسو تو حرفش حس می کنه! یادش بخیر اون دفعه می گفت از اون وقتی که تو توی نمایشتون لباس یکی از معلما رو مسخره کردی من همیشه دقت می کنم چه لباسی بپوشم که اون شکلی نشه!!!!!!!!!!!!!

شایدم به خاطر این بود که همیشه حس می کردم مامان و بابا پشتمن! همیشه همه چیزو کامل واسشون تعریف می کردم و اونا هم حقو به من می دادن! خوب بچه انرژی داره، اگه مدرسه درست هدایتش نکنه و از انرژی مثبت بچه استفاده نکنه بچه اینجوری شیطونی می کنه دیگه! جدی جدی هم مدرسه همیشه ازمون انتظار داشت که همش پشت سر هم درس بخونیم و حتی زنگ تفریحا هم تو کلاس بشینیم تست بزنیم و ورزش هم که حتی نداشتیم و ... نمی دونم شاید حس می کرد ما مجسمه ایم! 

اما من شخصاً تا تونستم پدرشونو در آوردم و بهشون حالی کردم که این راهش نیست! همیشه هم نمره هام خوب بود و درسم از خیلی از اون خرخونایی که عشق مدرسه بودن و همه ی ساعتا رو به درس خوندن و تست زدن می گذروندن بهتر بود! 

اما خوب

چه فایده!

دانشگاه که اومدیم همه چی تموم شد!

دیگه هیچ شیطنتی برات معنی نداشت! اجازه ی هیچ کاری نداشتی! اگه هم کاری می کردی می گفتن می خوای جلب توجه کنی!

حتی اجازه نداری بدوی، بخندی، شاد باشی! شاید به نسبت بقیه من هنوزم شیطون تر باشم، اما به نسبت خودم...؟!!!

یه جورایی شاید حس افسردگی هم بکنی اینجا!

البته خوب اینجا خوبیایی داره که مدرسه نداشت، مثلاً درسایی رو می خونی که دوستشون داری، یا مثلاً مدیر دیگه بالا سرت نیست، البته یه بدترش همیشه هست. اگه از دست مدیرمون فرار می کردیم و تو کلاس بزن و برقص راه می انداختیم، اینجا دیگه اصن با وجود پسرا هیچ جا نمی شه بزن و برقص راه انداخت!

اگه اون موقع چشم مدیرو دور می دیدیم و از دیوار بالا می رفتیم، اینجا دیگه اصلاً نمی تونیم، چون همه جا یه پسر هست!

اصن کلاً این پسرا مزاحمن! حالا ناراحت نشو، بچه ی خوب هم توشون پیدا می شه.

حتی اگه از خوشحالی بخوای واسه ی خودت توی خیابون خلوت پشت دانشکده لکه بدویی، به قول یکی از بچه ها یورتمه بری، هم، یه سری پسر هستن که حرکاتتو زیر نظر دارن! هیچ وقت نمی تونی واسه خودت باشی.

مگر اینکه به اونا توجه نکنی؛ گاهی هم نمی کنم، گاهی سعی می کنم نبینمشون و اون کاری که دوست دارمو انجام بدم، مث رفتن زیر بارونی که مث شیلنگ می باره، یا تگرگ! و به این فکر نکنم که دیگران چی فکر می کنن...

دلم نمی خواد به خاطر اونا از خیلی از خوشی هام محروم بشم، که البته کم هم نشدم!

تازه با اینکه خیلی جلوی خودتو گرفتی، آخرش هم از یکی از سال بالاییا که تازه باهاش دوست شدی، بشنوی که اون موقعی که دوستش نبودی فکر می کرده چه آدم جلف و جلب توجهی بودی!

در صورتی که تو همه ی زندگیت به تنها چیزی که فکر نمی کردی، جلب توجه بوده! هر کاری کردی واسه دل خودت کردی! خوب تقصیر من چیه که پسرا خودشون جلب توجه می شن! خوب نشن! والا!

 

وای چقد حرف زدم! خودم دهنم کف کرد! یه لیوان آب داری؟

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 10:17 PM توسط جودي ابوت |


من همینیم که هستم!

با همین اخلاق

با همین خصوصیات

با همین رفتار

با همین عقیده

...!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 2:41 AM توسط جودي ابوت |


وقتی حالت خوب باشه، با دیگران هم خوبی

پای کامپیوتر نشسته بودم و داشتم وبلاگ کرودت رو می خوندم که مامان بلند گفت آخ جوووووووون

نوشتن یکی از مقاله هاش که این چند وقت اخیر به شدت درگیرش بود رو تموم کرده بود و خیلی خوشحال بود

گفت من خیلی سرم درد می کنه بلند شید بریم بیرون

من معمولاً حوصله ی بیرون رفتنو نداشتم. مامان اینا خودشون دو تایی می رفتن پارک و ورزش می کردن و قدم می زدن، و من هم معمولاً سنگر خودم رو در پشت مانیتور حفظ می کردم!

اما امروز مبنی بر اینکه خوشحال بودم٬ سر حال هم بودم٬ با کمال میل همراشون رفتم و تازه کلی هم پرحرفیم گل کرده بود

حتی تصمیم گرفتم امروز تو انتخاب لباسایی که می پوشم و نوع آرایشم دقت کنم، همه چیزو با هم ست کردم! حتی رنگ سایه مو!

یه آقاهه با بچه ش جلوی ما داشتن راه می رفتن و به فرانسه با هم صحبت می کردن، بچه هه فارسی بلد نبود ظاهراً. منم واسه مامان ترجمه می کردم که اینا دارن چی می گن! مامان هم کلی از استعداد های دخترش ذوق می کرد!!!

آرنج بابا رو گرفته بودم و تو بغلش راه می رفتم... حس خوبی بود...

شاید هم به خاطر این بود که خیالم راحت بود

البته راستش خیالم راحت نبود

فقط خوشحال بودم! همین

از همین خوشحالی نطلبیده هم به شدت می ترسیدم!

اما سرحال بودم

حتی واسم جالب بود تجربه ی چیزهای جدید،

مثل سفارش پیتزای آناناس!!!!

فکر می کردم چی می شه یه روز فکرم واقعاً آروم بشه؟

شاید تو این دنیا یه همچین چیزی غیر ممکن باشه

به قول اون جمله ای که تو وبلاگ کرودت بود: اون روزی که بلند شی ببینی آرومی، مردی!

شاید چون من هیچ وقت مواظب خودم نیستم. مواظب زندگیم، روابطم، آدمای اطرافم، ...

همیشه اونا واسه من تعیین می کنن که چه اتفاقی بیفته

شاید چون خودم از انجام یه کار جدید می ترسم. شاید هم از تغییر شرایط، شاید هم از عواقب تصمیماتم...

ترس چیز بدیه

البته گاهی خودم هم بی خیال می شم، می خوام برم ببینم تا آخرش چی می شه، خودمو می سپرم به باد

البته گاهی باد خیلی شدید می شه و ضربه های محکمی به صورت آدم می زنه

ضربه هایی که گاهی آدمو چنان به عقب پرت می کنه که ....

شاید هم این عقب رفتنا خیلی مهم نباشه

در واقع خیلی وقتا ما خودمون خیلی چیزا رو واسه خودمون بزرگ می کنیم

چیزایی که واقعاً ارزششو ندارن

البته این هم بیشتر حالت شعاری داره، تو استدلال درسته

اما تو عمل وقتی که تو یه شرایط سخت قرار می گیری دیگه نمی تونی فکر کنی و استدلال کنی

فقط ناراحت می شی و به زمین و زمان بد و بیراه می گی

اما خوب اونم درست می شه

هیچ چی پایدار نیست

نه ناراحتی ها

نه شادی ها

همیشه چون خیلی به این شادی ها وابسته می شیم٬ ناراحتی ها واسمون بزرگ می شه

و چون تو ناراحتی ها خیلی سختی می کشیم، شادی ها برامون شیرین و دلچسب و وابسته کننده می شه، جوری که نمی خوایم ازش دست بکشیم

و وقتی از دستش دادیم، دوباره ناراحتی ها واسمون گنده و غول می شه

نمی دونم چه جوری می شه از قید هر دو تاش رها شد...

 آزاد و بی خیال...

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 2:3 AM توسط جودي ابوت |


یعنی هک شدی؟

با آی دی قبلی من که چت نکرده بودی؟

بهم خبر بده که چی شد.

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 6:22 PM توسط جودي ابوت |


هنوزم دارم وبلاگشو می خونم

وقتی می خونم سرم سوت می کشه...

همش با خودم می گم

کاش داستان باشه!

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 3:41 PM توسط جودي ابوت |


امروز صبح چه زود از خواب بیدار شدی!

من تا ۱۰:۳۰ خواب بودم! البته این واسه من٬ اونم شبی که تا اذان بیدار بودم خیلی زوده!

خوب من آپ می کنم٬ بعدیش نوبت تواه.

اسم مستعارتم خودت انتخاب کن.

******

مامان می گه جودی عجب قیمه ای شد!

گفتم خوشمزه س؟ گفت عاااااااااالیه!

گفتم خوب اون چیزی که من درست کنم که بد نمی شه!

امروز از صبح که بیدار شدم خوشحال بودم!

خوشحالی همراه با استرس! خودت که می دونی چرا! خوب هنوزم می ترسم!

امیدوارم چیزی باعث ادامه ی ترسم نشه.

مامان گفت اگه نهار قیمه می خوای برو درست کن!

گفتم پس تو وسایلشو آماده کن من قاطیش می کنم!

گفت نه خیر خودت برو درست کن. به قول دایی مرتضی فردا که می خوای بری خونه ی اون پدر ...  باید یه کاری بلد باشی!

خلاصه شدیم یه پا یانگوم!

گوشتاشم خودم خورد کردم٬ لپه هاشم خودم تمیز و خیس کردم٬ بادمجونشم خودم پوست کندم! آخه دلم قیمه بادمجون می خواست!

از صبح همش با مامان شوخی می کردم و می خندیدم و واسه خودم آهنگای سلطان قلبها رو می خوندم!!! فکر کنم فیلم بی مزه ی ایرانی قدیمی ای که دیشب با مامان دیدیم خیلی روم تاثیر گذاشته بود!!! کلی یاد آهنگای قدیمی کردم...

توی دنیا دنیا٬ هر کی یاری داره٬ هر جا٬ ... دیرارام دارارارم دیرارارارام٬ دیرارارام رارارارم رارارارارارام٬ دیم دام دیرام راااام...

کلاً از آهنگای متن فیلم هم فقط همین یه بیتش یادم بود!

 

حالا تو خوشحالی؟

پس حالا نوبت تواه٬ ببینم چی کار می کنی...

 

دوستان٬ جان من فکر بد نکنین! من همون جودی ایم که بودم! فقط امروز الکی خوشحال بودم به خاطر یکی از دوستام! همین

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 1:22 PM توسط جودي ابوت |


خوابم می یاد

چشمام می سوزه

اما باید بخونم

اون می گفت خیلی شبیه منه

باید می خوندم همشو

همین امشب

نوشته هاش محصورم می کرد

دلم می خواست همشو بخورم!

 

زندگی خیلی زشته!

+ نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت 0:41 AM توسط جودي ابوت |


می دونم داره تعارف می کنه!

بهش گفتم اگه کاری هست منو خبر کن.

گفت همین که به یادم هستی واسم ارزش داره.

گفتم جدی گفتم....

نمی دونم بعد از ۶ سال دوستی چه جایی هست واسه ی تعارف کردن!

واقعاً خودم هم می خوام و خوشحال می شم که برم کمکش!

البته گفت که خونشون هنوز خالی نشده٬ ولی خوب من گفتم واسه خرید اینا هم کاری داشتی من هستم!

من که خودم خیلی ذوق می کنم برم کمکش کنم که جهزیه شو بچینیم!

خوب هیجان داره!

دو کبوتر عاشق بعد از ۴ - ۵ سال عشقولانه ی شدید به هم رسیدن...

آخیییی!

منصوره تو لباس عروس! اونم پیش کسی که تمام آرزوی زندگیش بوده٬ هادی!

خیلی دوست دارم کاری کمکی چیزی می خواد برم پیشش.

خوب من دیدم که سمیه واسه عروسیش چقد کار داشت و سرش شلوغ بود.

با اینکه منصوره اند بی مرام و بی معرفت بود٬ ولی چه کنم دیگه دوستش دارم!

******

مامان و بابا داشتن بحث می کردن که اسم این غذای جدیدو چی بذارن!

حوصله نداشتم تو این بحث بی مزه شون که ظاهراً واسه ی خودشون خیلی هیجان انگیز بود شرکت کنم!

همین که حرف می زدن٬ یهو مامان زد زیر خنده٬ چه خنده ای که بند نمی اومد!

بابا گفت واسه خودش جک تعریف کرد!

گفتم: جوکش هم جدید بود! تاحالا نشنیده بود!

مامان گفت: واقعاً هم جدید بود.

و همینجور می خندید!

گفت: بی ادبیه٬ بعد از غذا می گم!

اما دلش طاقت نیاورد! گفت: اومدم اول اسم محتویاتشو به هم بچسبونم٬ ... دیگه خنده امانش نداد!

خوب... تو غذا چی بود؟ گوشت٬ هویج٬ ... دوزاریم افتاد!

دیگه تا آخر غذا خنده ی من و مامان بند نمی اومد!

هر قاشقی که می خواستم بذارم تو دهنم٬ این یادم می اومد و از خنده نمی تونستم بخورم!

معمولاً مردم حالشون بد می شه٬ یا حداقل اون کسی که خودش این غذا رو درست کرده٬ اینو نمی گه!

اما فکر کنم تو خونه ی ما همه چی برعکسه! تا آخر غذا من و مامان هی می خندیدیم. یه خورده که من جلوی خودمو می گرفتم٬ مامان می زد زیر خنده و دوباره شروع می کردیم خندیدن. یه خورده مامان که ساکت می شد٬ دوباره من می زدم زیر خنده و یه دور دیگه کامل می خندیدیم!

خلاصه آخرش نفهمیدم غذامو چه جوری خوردم٬ اصن سیر شدم یا نه!

اما فهمیدم که خیلی خندیدیم!!!!

******

می دونم که هنوز سر می زنی

می دونی که می دونم هنوز سر می زنی

دیروز بسی رکورد شکوندی تو سر زدن به وبلاگام

خیلی پشتکار زیادی داری.

 

من که به هر حال نمی تونم مث قدیما راحت بنویسم٬ وقتی که می دونم تو می خونی!

پس چه فایده ای داره؟

حتی وبلاگ جدید باز کردن هم فایده ای نداره٬ چون آدرسشو پیدا می کنی.

به هر حال همینجا می نویسم... از این به بعد

البته می دونی چیه؟

منم یه جورایی بدم نمی یاد که یه پسر هی به وبلاگام سر بزنه! شاید یه چیزی تو مایه های همون کرمه و اینا که خودت می گفتی...

خوب باحاله که یکی به آدم همش توجه داشته باشه

اما فکر نکنم زیاد خوب باشه

به هر حال٬ می خونی نظر هم بده٬

مث یه دوست٬

دلم می خواد نظرتو بدونم.

فقط جون من نگو نمی خونم! چون می خونی!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 6:26 PM توسط جودي ابوت |


بهم انرژی می ده٬

انرژی مثبت

خیلی وقت بود با یه آدم پر انرژی ریلکس روبرو نشده بودم

همه ی اطرافمو آدم های غصه مندِ دپرس ِ بعضاً عاشق ِ شاکی از دنیا و ... گرفته بودن

خوشحال بودم که باهاش حرف می زدم

خوشحال بودم بعد از اینهمه مدت کسی پیدا شد که مثل من فکر می کرد٬ البته من ِ یه سال پیش!

تو این یه سال اخیر بدجور جو اونا منو هم گرفت...

شاید فکر کردم زندگی به همون زشتیه که اونا می گن...

اما خوب زندگی خوبه! باور کن.

از انرژیش خوشم اومد

از ریلکسیش

از فعالیتش

فقط کم موند

خداوندا ما را با انسان های شاد محشور بگردان!

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 0:49 AM توسط جودي ابوت |